ابوالحسن خلیلی
آهی… رفیق باوفایم
«به تو گفتم نرو، میمیرم از غم، رفیق باوفایم…
به من آهسته خندیدی و گفتی، مگر با رفتنم چیزی شود کم…
رفیق، بنشین کنارم، ز مهرت بیقرارم،
بی تو طاقت ندارم، حالا مرو از کنارم…»
دو روز پیش، این ترانه از طریق فضای مجازی برایم ارسال شد. فرستنده آن، عباس حاجیزاده بود؛ رفیقی که بیش از سیویک سال پیش با او آشنا شدم.
آن روزها، او قائممقام شرکت توسعه کشت دانههای روغنی و دبیر انجمن صنایع روغن نباتی ایران بود و من نیز بهعنوان یک کارشناس، فعالیت حرفهای خود را در این حوزه آغاز کرده بودم.
رفاقت ما از همان روزهای نخست، بر پایه یک دغدغه مشترک شکل گرفت؛ توسعه کشت دانههای روغنی، تقویت تشکلگرایی و همراستا کردن صنعت بزرگ روغن نباتی برای رشد و شکوفایی کشور.
عباس حاجیزاده سالها در شرکت توسعه کشت دانههای روغنی، بهعنوان قائممقام و مدیر مالی ایفای نقش کرد؛ دورانی که تشکلهای تخصصی، بهتدریج جایگاه خود را در صنعت پیدا میکردند و باور به کار جمعی، به یکی از مهمترین سرمایههای توسعه تبدیل میشد.
حدود یک دهه از آشنایی ما گذشته بود که در انجمن صنایع روغن نباتی، مسئولیتی را بر عهده گرفتم که پیش از آن عباس عهدهدار آن بود. به نوعی، ادامهدهنده مسیری شدم که او برای توسعه فعالیتهای تشکلی در صنعت روغن نباتی آغاز کرده بود.
مسیر حرفهای او نیز ادامه یافت. پس از سالها فعالیت تشکلی، مسئولیت مدیریت عامل شرکتها و مجموعههای بزرگ صنعت روغن نباتی را بر عهده گرفت و تا زمان بازنشستگی، در جایگاههای مختلف مدیریتی منشأ خدمات ارزشمند بود.
عباس حاجیزاده در تمام سالهای فعالیت خود در صنعت روغن نباتی، چه در تشکلهای تخصصی و چه در مدیریت شرکتها، مسئولیتهای مهمی بر عهده داشت؛ اما آنچه بیش از هر عنوان و جایگاهی در ذهن دوستان و همکارانش باقی ماند، پاکدستی، صداقت و امانتداری او بود. او اعتبار حرفهای خود را نه با سمتهای سازمانی، بلکه با خوشنامی و اعتماد دیگران به دست آورد و تا پایان عمر آن را حفظ کرد.
او ویژگی ارزشمند دیگری نیز داشت؛ هرگاه مسئولیتی را به پایان میرساند و آن را به فرد دیگری واگذار میکرد، تمام تلاش خود را به کار میگرفت تا آن مسئولیت را قویتر، منسجمتر و آمادهتر از آنچه تحویل گرفته بود، به جانشین خود بسپارد. مسئولیت را ملک شخصی خود نمیدانست، بلکه امانتی میدید که باید به بهترین شکل به نسل بعد منتقل شود.
من این ویژگی را بهخوبی در انجمن صنایع روغن نباتی تجربه کردم. زمانی که مسئولیت انجمن را پس از ایشان بر عهده گرفتم، نهتنها با همراهی و حمایت او روبهرو شدم، بلکه احساس کردم مسیر برای ادامه فعالیت هموار شده است. حاجیزاده از موفقیت جانشین خود احساس رضایت میکرد و همین نگاه، یکی از عوامل تداوم و تقویت فعالیتهای تشکلی در آن دوران بود.
اما آنچه میان ما ماندگار شد، تنها همکاریهای کاری نبود؛ رفاقت بود.
در این سالها، بارها با هم بحث کردیم، اختلاف نظر داشتیم و گاهی بر سر شیوه اجرا ساعتها گفتوگو و حتی جدل میکردیم. اما هیچگاه این تفاوت دیدگاهها، خدشهای به دوستی ما وارد نکرد. شاید همین احترام متقابل، راز ماندگاری این رفاقت بود.
دو روز پیش، عباس این ترانه را برایم فرستاد. آن روز، هرگز تصور نمیکردم که تنها دو روز بعد، خبر پرواز ابدیاش را بشنوم.
وقتی خبر را شنیدم، دوباره پیامش را باز کردم. یکبار، دو بار، بارها و بارها آن را خواندم.
این بار، شعر دیگر فقط یک ترانه نبود؛ انگار به وداعی ناخواسته تبدیل شده بود.
«به تو گفتم نرو، میمیرم از غم، رفیق باوفایم…»
باورم نمیشد آخرین پیامی که از عباس حاجیزاده دریافت کردم، پیامی درباره رفاقت، وفاداری و دلتنگی باشد.
امروز که آن ترانه را دوباره میخوانم، هر بیت آن معنای دیگری پیدا کرده است. گویی او، بیآنکه خود بداند، آخرین یادگارش را برای دوستی بیش از سه دهه به جا گذاشت.
عباس حاجیزاده برای بسیاری، مدیری خوشنام و فعال تشکلی بود؛ اما برای من، پیش از هر چیز، رفیقی باوفا بود؛ رفیقی که آموخت میتوان در کنار مسئولیتهای بزرگ، انسان ماند، پاک ماند و دوستی را از هر جایگاهی ارزشمندتر دانست.
خداوند روحش را قرین رحمت کند و به خانواده، دوستان و همه همکارانش صبر عطا فرماید.
یادش گرامی و نامش ماندگار.




































نظر شما